-چند کیلو خرما می خوام واسه مراسم تدفین
تولید: هشتــاد و چهــار
توزیع: نــــــــــــــــــــــود
در این شش سال خیلی اتفاق ها افتاده و “چند کیلو خرما برای مراسم تدفین” امروز از “چند کیلو خرما…” شش سال قبل خیلی خیلی فاصله گرفته،حالا دیگر “محسن”ها نه از نوع “نامجو”یش و نه از نوع “تنابنده”اش آن محسن شش سال پیش نیستند.شاید اگر همان سال این فیلم را در جشنواره بیست و چهارم می دیدم این قدر مریدش نمی شدم که حالا.آن روز تنابنده را در “هفت دقیقه تا پاییز” ندیده بودم و نامجو را در”ترنــج” نشنیده.
و اما فیلم.جنس فیلم کاملا از نوع انسانی ست،درد و غم موجود در پس زمینه کلی داستان و البته نماهای فیلم و بازی هایی که به ظرافت گرفته شده اند،همه همه ما را در قلب یک فیلم روان ِسیاه وسفید ،ارام ارام تا انتها می کشاند.فیلم از لحظه ی اول به عشق می پردازد عشقی که معشوقه اش در یک فاز داستان جسدی ست یخ زده و در فازی دیگر دختری که اصلا در آدرس مورد نظر نویسنده ی نامه ها نیست و در آخر تنها دختری که عروس شد.حضور مرده کش و نگاهش به اجسادی که حمل می کند،برادر عقب افتاده ی عباس پستچی و تصویری که فیلم از خانه ی او به تماشاگر می دهد،لوکیشن خاص(پمپ بنزین متروکه)،تصویر عروسی ِ عباس و جهان بینی نهان در پس فیلم،همه همه حس رضایت را در بیننده بیشتر و بیشتر تقویت می کنند آنجا که فیلم به انتها می رسد،رضایت از یک همراهی خوب با قصه آدم های فیلم،از حس واقعی بودن نماها و جنس نگاه ها و…
جنس ادمها و روایت ها اغلب انقدر نزدیک و ملموس است که حس می کنی با یک مستند روبه رویی و البته گاه انقدر دور که درک پذیری را برای مخاطبش به صفر می رساند.
در آخر تماشای این فیلم تک رنگ را-که در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید و هفتهزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند-به هیچ یک از مشتاقان سینمای رنگی و آبکی امروز توصیه نمی کنم.شما چه فکر می کنید؟
دلیلم برای توصیه ی این فیلم نه جایزه ی”یوزپلنگ طلایی جشنواره لوکارنو” است و نه شناخته شدنش به عنوان “بهترین فیلم بیست و هشتمین جشنواره ۳ قاره نانت در کشور فرانسه” دلیلم “خودِ خودِ فیلم” است که حتی در یک سالن هم اجازه ی اکران در ایران نگرفت.
به قلم:امیر محسن جمشیدی


دسامبر 23rd, 2011


دسته:












